دلم در جستجوی نشانی، راهی یا پرنده ای سبکبال است تا دمی به گفتگو بنشینم و امیدم را تجدید کنم و بگویم در هجوم این همه تردید چه روزگاری دارم. میان این قوم ترسیده از راه که در همین پیچ اول نشستند و افسانه ها سرودند و شهرها ساختند؛ بزرگ! و پر هیاهو. دلم میگیرد. اینجا گویی کسی عزم رفتن ندارد حتی فکر کردن به آن را ننگ میدانند و تنها شهر مانده در پیچ راه را بزرگ و بزرگتر میکنند. مگر نمیدانند که این همه بزرگی در برابر راهمان هیچ میشود؟ حالا روزهاست که در هول ولای رفتنم اما چه کنم با این دوشهای سنگین؟ میخواهم دمی ببارم، کوله هایم را بگذارم تا در شلوغی های این شهر گم شوند. گویی که هیچ گاه زخمی نبوده، انگار هیچ گاه کفر نگفتم. انگار هیچگاه به اینجا تعلق نداشتم، گویی همیشه پاک بوده ام. هی رفیق از کجا چنین سبک شده ای؟ من پر از شوق رفتنم.
دلم در جستجوی نشانی، راهی یا پرنده ای سبکبال است تا دمی به گفتگو بنشینم و امیدم را تجدید کنم و بگویم در هجوم این همه تردید چه روزگاری دارم. میان این قوم ترسیده از راه که در همین پیچ اول نشستند و افسانه ها سرودند و شهرها ساختند؛ بزرگ! و پر هیاهو. دلم میگیرد. اینجا گویی کسی عزم رفتن ندارد حتی فکر کردن به آن را ننگ میدانند و تنها شهر مانده در پیچ راه را بزرگ و بزرگتر میکنند. مگر نمیدانند که این همه بزرگی در برابر راهمان هیچ میشود؟ حالا روزهاست که در هول ولای رفتنم اما چه کنم با این دوشهای سنگین؟ میخواهم دمی ببارم، کوله هایم را بگذارم تا در شلوغی های این شهر گم شوند. گویی که هیچ گاه زخمی نبوده، انگار هیچ گاه کفر نگفتم. انگار هیچگاه به اینجا تعلق نداشتم، گویی همیشه پاک بوده ام.
هی رفیق از کجا چنین سبک شده ای؟ من پر از شوق رفتنم.
۱۳۸٩/٦/۱۱ ¤ ٤:٢۳ ق.ظ